|
|
بهنام اجلی
(
|
|||||||||||||||||||||||
![]() |
من ، تو ، او..... |
| درج شده در تاریخ ۹۰/۱۱/۱۱ ساعت 23:55 بازدید: 571 نفر |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
من به مدرسه مي رفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه مي رفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا.... من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس مي فروخت.... معلم گفته بود انشا بنويسيد موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت من نوشته بودم علم بهتر است مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود معلم آن روز او را تنبيه کرد بقيه بچه ها به او خنديدند آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد... هيچ کس نفهميد که او چقدراحساس حقارت کرد خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته شايد معلم هم نمي دانست ثروت و علم گاهي به هم گره مي خورند گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد.... سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت.... روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود.... من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به کناري انداختي او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود.... وقت قضاوت بود جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند و او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند زندگي ادامه دارد هيچ وقت پايان نمي گيرد من موفقم . من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!! تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!! او اما او زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!! من , تو , او هيچگاه در کنار هم نبوديم هيچگاه يکديگر را نشناختيم اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود؟؟ | ||
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
| انجمن های مستقل | |
![]() | اینترنت ماکس نت |
![]() | سیاسیون بر بام میهن |
![]() | میانا نیوز |
![]() | سخن دل |
![]() | ترنم |
| ایجاد انجمن مستقل | |







behnam-ajalli )
خانه
دوستان (406)
گالری تصاویر (0)
کلیپ ها (0)

اپیلاسیون تهران
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
سریع ترین اینترنت هوشمند میانه
اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio*




ماجرای خواندنی شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)
اقامتگاه امام زمان(عج)
دار قالی و دخترک



































































































































علی داوری: بهنام جان دستت طلا، واقعأ جالب و مفيد بود
ممنون از وقتی که صرف خوندن مطلبم کردید..
اینجوری شدم:-((
ممنون
@};-@};-@};-@};-@};-
3پاس....555555555
هرچند اینو قبلا هم خونده بودم ولی هربار تازگی خودش رو داره و ناگفته های زیادی در مطلب نهفته است
////
ممنون از شما @};-@};-@};-
پرنسس آوا ....: خیلی خووووووووووووووووووووووب بود
چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟
ناراحت نشو.. بالاخره اینا هم جزئی از واقهیتهای موجود هست که کمتر بهشون پرداخنه میشه...
**غزاله**: 3پاس....555555555
بهنام اجلی: درود بر شما سوگند جان.. و ممنون از اینکه به مطلبم سر زدید....
آسمان آبی من: ممنون از شما
نمی شود هر کس در جای خودش درد می کشد منی که دکتر شده ام درد های خودم را دارم
خدا سرنوشت هر کسی را به اندازه ظرفیتش هر کسی رقم می زند
خیلی تکان دهنده بود =Dchox=Dchox
%%-%%-%%-%%-%%-
تو خشنود باشی ما رستگار@};-@};-@};-
صبر سبز: نمی شود هر کس در جای خودش درد می کشد منی که دکتر شده ام درد های خودم را دارم خدا سرنوشت هر کسی را به اندازه ظرفیتش هر کسی رقم می زند
هر کسی را بهر کاری ساختند...
ممنون از شما...
بهنام اجلی: بله حقیقت همینه... هر کسی را بهر کاری ساختند... ممنون از شما...
ما هم تو کتاب ادبیات دوران دبیرستان یه داستانی داشتیم به اسم خسرو
تقریبا شبیه همین بود
خیلی متاثر شدم
ممنون
زندگی زیبا: خیلی متاثر شدم ممنون
زندگی زیبا . آقا داوود:x